˙•▪● نــــ ــانــــ ــا ●▪•˙
تو چای می نوشی. غافل از اینکه کسی اینجاست که به فنجان درون دستهایت هم حسادت می کند!!! عیسی را به صلیب کشیدند. نور شد به خدا پیوست! ابراهیم را به آتش انداختند گلستان شد! مرا نیز به چشمهای تو گرفتار کرده اند... هیچ گاه اینگونه به آینده امیدوار نبوده ام!!! دستمال کا غذی را با اشک هایت تر کن و روی قلبت بکش! عشق همچنان در وجودت نفس می کشد فقط کمی خاک گرفته است!!! درخت ها مرا به یاد تو می اندازند! آدم ها می آیند زیر سایه ی آرامش بخشت درد دل می کنند... می گریند... وزخمی به یادگار بر قلبت می نهند و می روند!!! هر بار که چشمانت را می بندی و باز می کنی بیشتر شک می کنم که مرگ و زندگی... فقط دست خدا باشد!!! جدايي آنقدر كه فكر مي كني تلخ نيست اگر هنوز هم حرفهاي من را باور نداري از ' نادر و سيمين' بپرس كه از تمام دنيا جايزه گرفته اند!!! مدرسه نمی خواست! هنوز نفهمیدم چرا پدرم هرروز هفت صبح بیدارم می کرد!!! خداوند هیچ چیز که به ما نداده باشد دوچیز را زیاد داده! به من صبر زیاد و به تو... روی زیاد!!!



بگذار برایت ترانه ای بخوانم از آدمکی برفی
که در حسرتت آب شد
و تو چشمان خیسش را ...
به آستین پیراهنت دوختی !!!

سکوت کردن و آه کشیدن که
| Design By : Night Melody |


